فصل پاییز و زمین مست و زمان مست کنون

همه در سجده و تسبیح همان هست کنون

همه در قوس صعودند خبرداری نیست

همه مستند ولی من نشدم مست کنون

مانده ام  قافله رفته است چرا محرومم

غصه دارم که چرا رفته ام از دست کنون

دل بیمار و شب تار و شیاطین در بر

مانده در ره پر و بالم همه در بست کنون

دردی عشق نشاط آورد و مست کند

هر که سرزنده از جام سر دست کنون

عشق آتش زند و سوزد و می سازد باز

همه هستند از این آتش و سرمست کنون

بر در خانه آن یار پریچهره به خون

بنوشته است که جز مست کسی هست کنون؟

شرمسار است غریبی که چرا هشیار است

جان ز آگاهی و هشیاری خود خست کنون