پنجره ای به سمت خدا (بهاریه)

یک پنجره ام سمت خدا باز شود

زان پنجره ساز دل من ساز شود

یک پنجره دگر به سمت گل سرخ

زآنجاست که جان و باغ دمساز شود

با سجده بلبل ورکوع گل یاس

دروازه آسمان به ما باز شود

مست می شبنم و نسیم سحری

آلاله و نسترن به آواز شود

در باغ چنار و بید در رقص آید

آواز هزار چونکه آغاز شود

اکنون که بهار آمده نوروز شده

رو سوی چمن که وقت آواز شود

رو خنده بزن برقص همراه نسیم

وقتی که به دشت غنچه ها باز شود

بیخود شود ازخودش غریبی شاید

چون همنفسش نوگل طناز شود

ماه مهمانی خدا

از چه غرق گنه و معصیت و خواب و خورم

غافل از خویشتن و عاقبت و خیر وشرم

اهل دل در پی درمان دل و جان خودند

من پی نان شب و خواب خوش و بار وبرم

عشق بر جان من آتش نزده است

کین چنین سرخوش و از خود بدرم

آسمان جای رها از قفس تن باشد

نه چو من خاک نشینی که ز حیوان بترم

سرخوش آن عاشق بیدل که رهاست

نه چو من سوخته از حرص و هوا بال و پرم

چشم دل کور شده از دست تمنای هوا

کاشکی کور شدی بر تن من چشم سرم

دعوت آمد که سر سفره حق بنشینید

ای دریغا زعطش سوخته اکنون جگرم

ماه مهمانی آن یار پریچهره رسید

سفره بگشوده که ای بنده تویی در نظرم

گیسوان کرده پریشان و ز رخ پرده گرفت

ای که مشتاق وصالید من از پرده درم

می کشد آه غریبی و خورد حسرت اگر

کاشکی بود ز عشق تو فقط یک اثرم

حلول ماه مهمانی حضرت دوست مبارک باد

معدن و آدمیت همزادند

معدن و آدمیت همزادند

آدمی بود و خدا بود و دگر هیچ نبود**** سرخوش و شاد که ابلیس دلش را بربود

رانده شد ساکن این منزل خاکی گردید****بعد از آن بود که او را همه جا سختی بود

بهر آسایش و از بهر جدایی ز خطر ****با زمین یار شد و تکیه بر این خاک نمود

شد زمین معدن و انسان بشدی معدنکار

معدن و آدمی از روز ازل گشتند یار

گشت در روی زمین کشف نمود **** تا که از خاک و زمین بود و نبود

بهر آسایش خود، خورد و خوراک**** بهره گیرد و برد چندین سود

تیز سنگی بگرفت و بشدی بهرشکار **** تا کند قّوت جان بهر وجود

شد زمین معدن و انسان بشدی معدنکار

معدن و آدمی از روز ازل گشتند یار

(دوره پارینه سنگی)

بعد از ضربه سنگی بر سنگ**** آتش آورده بدست کرده درنگ

بعد از آتش و یک سنگ دگر **** بر کف آورده یکی چیز قشنگ

خود ندانست که کاشف گشته**** مس بدست آمده از کانه سنگ

شد زمین معدن و انسان بشدی معدنکار

معدن و آدمی از روز ازل گشتند یار

(دوره مس و مفرغ)

آهن آمد پس از آن به میان**** آدمی ساخت بس ابزار از آن

تیغ و شمشیر و سپر گرز و سنان**** داس و گاوآهن و زوبین و کمان

زندگی گشت گلستان از آن **** روزگاران همه آباد و جهان آبادان

شد زمین معدن و انسان بشدی معدنکار

معدن و آدمی از روز ازل گشتند یار

(دوره آهن)

ای که امروز مهندس شده آماده بکار **** دل به دریا بزن ای مرد عمل معدنکار

باید آماده پیکار شوی با که و سنگ**** بکنی رخنه در اعماق زمین لیل و نهار

چرخ صنعت بود از همت تو در دوران **** همه مدیون تو هم صنعت و هم صنعتکار

شد زمین معدن و انسان بشدی معدنکار

معدن و آدمی از روز ازل گشتند یار