شب قدر

امشب شب قدر است مقدر شده تا قدر بدانیم
از خاک گذر کرده و تا منتهی صدر
* برانیم

از این هم شب این همه ایام که رفته است
امشب شب قدر است که بیدار بمانیم

عمری همه خفتیم و بخوردیم و بگشتیم
این یک شب باید که از یار کرم داربخوانیم

امشب در رحمت بگشودند و بگفتند بیایید
از بهر طلب رو به در یار وفادار بداریم

امشب اگر از خواب و خور و سور گذشتیم
آنگاست کزین عالم پر از خار برستیم

امشب شب احیاست غریبی شب قدر است
حیف است که از قافله عاشق و عشاق بمانیم

* صدرالمنتهی قاب قوسین او ادتی

شور بهاری

شوری به دل افتاده که جان در تب و تاب است

پیرانه سرم شور نی و چنگ و رباب است

دل می طلبد جام می و مطرب و رقاص

بی ساغر و بی ساقی و می مست و خراب است

گویا که بهار است و گل و سبزه بکار است

هر گوشه پر از نرگس و هر جوی پرآب است

خورشید فروزان و زمان روشن و پاک است

دل شاد و روان خرم و صد غصه بر آب است

عالم همه در جوش و خروش از نفس اوست

او ساقی و او صاحب این جام شراب است

یاران بشتابید که عمر گذران رفت

فریاد غریبی که هنگامه خواب است

ندای آشنا

ندای آشنا

صبح زیبایی است چون آید ندا

از فراسوی زمان و یاد ها

وه چه زیبا و رسا و دلنشین

میکند آواز همچون سار ها

گنگ و نرم است و غریب و دلنواز

می نشیند بر دل و جان شما

این ندا بهر دل من آشناست

حتم دارم می رسد از آشنا

این ندا سرشار مهر و دوستی است

نرم چون یاران میان باغ ها

بوی عشق و و آشنایی می دهد

گوییا می آید از سوی خدا

از لطافت بوی بالا می دهد

ز آسمان گویی که آید این ندا

جنس آوازش ز جنس آرزوست

پاک چون آیینه بی رنگ و ریا

ای غریبی گوش جانت باز کن

تا شوی محظوظ زین بانگ و ندا