فکر وصل

تدبیر عشق و جستجوی وصل اگرکنی

باید که زین سرا فکر سرای دگر کنی

در کار عاشقی درد و جنون و هجر

باید که فکر وصل از سر بدر کنی

مجنون اگر نگشته ایی عاشق نبوده ایی

باید به عشق وجود مس خویش زر کنی

معشوق اگر جفا کند دم بر نمی زنی

باید که خاک پای او را به سر کنی

فرمان اگر دهد که بکن جان خود فدا

باید ز اشتیاق لطف او عالم خبر کنی

در راه عاشقی باید ز خویش و خود

از هرچه خوش آید تو را باید گذر کنی

آری اگر غریبی و در راه مانده ایی

باید قیام کرده و عزم سفر کنی

روزگار بی رنگی

یادتان هست رنگ لباستان یاران

همه همرنگ خاک و کلاستان یاران

اینکه فرمانده بود مثل رزمنده

دلتان غرق نور و چشمتان باران

نه ستاره به روی شانه کس بود

همه یک شکل مثل شرشر باران

چه صفا و چه عشق و حالی بود

توی سنگر شب و میان بمباران

توی حمله جلوتر از همه بود

آنکه فرمانده بود از میانه یاران

خوش بود گر دوباره جنگ شود

تا که کی می رود میان بمباران