در سوگ سواری که برنگشت

دختری چشمان بدر مادری در انتظار

همسری بس ناگران تا کی آید سوار

چشمها بر در سپید این خبر ناگه رسید

در میان باد و مه گویا گم شد سوار

همرهان آن سوار جمله اهل کار و کوش

جمله اهل معرفت مردمی از یک تبار

مردمی اهل عمل مردمی بی ادعا

مردمی از جنس خلق مردمی با اعتبار

هر خبر بعد ار خبر تلخ و زهرآگین و تلخ

شب شده تاریک و نی یک خبر از آن سوار

شب گذشت و بی خبر مردم از گم گشتگان

هر طرف ذکر و دعا تا که برگردد سوار

شب گذشت و روز شد یک شب پر حادثه

یک شب پر ماجرا یک شب غمگین و تار

صبح شد غوغا بپا باورش بسیار سخت

پرگشوده و پرکشید پرکشیده آن سوار

همرهان همراه او همرهانی با وفا

جمله با هم در سفر سوی آن دار قرار

معدن و انسان

معدن و آدمیت همزادند

آدمی بود و خدا بود و دگر هیچ نبود

سرخوش و شاد که ابلیس دلش را بربود

رانده شد ساکن این منزل خاکی گردید

بعد از آن بود که او را همه جا سختی بود

بهر آسایش و از بهر جدایی ز خطر

با زمین یار شد و تکیه بر این خاک نمود

شد زمین معدن و انسان بشدی معدنکار

معدن و آدمی از روز ازل گشتند یار

(استقرار انسان در زمین)

گشت در روی زمین کشف نمود

تا که از خاک و زمین بود و نبود

بهر آسایش خود خورد و خوراک

بهره گیرد و برد چندین سود

تیز سنگی بگرفت و بشدی بهرشکار

تا کند قوت جان بهر وجود

شد زمین معدن و انسان بشدی معدنکار

معدن و آدمی از روز ازل گشتند یار

(دوره پارینه سنگی)

بعد از ضربه سنگی بر سنگ

آتش آورده بدست کرده درنگ

بعد از آتش و یک سنگ دگر

بر کف آورده یکی چیز قشنگ

خود ندانست که کاشف گشته

مس بدست آمده از کانه سنگ

شد زمین معدن و انسان بشدی معدنکار

معدن و آدمی از روز ازل گشتند یار

(دوره مس و مفرغ)

آهن آمد پس از آن به میان

آدمی ساخت بس ابزار از آن

تیغ و شمشیر و سپر گرز و سنان

داس و گاوآهن و زوبین و کمان

زندگی گشت گلستان پس از آن

روزگاران همه آباد و جهان آبادان

(دوره آهن)

شد زمین معدن و انسان بشدی معدنکار

معدن و آدمی از روز ازل گشتند یار

ای که امروز مهندس شده آماده بکار

دل به دریا بزن ای مرد عمل معدنکار

باید آماده پیکار شوی با که و سنگ

بکنی رخنه در اعماق زمین لیل و نهار

چرخ صنعت بود از همت تو در دوران

همه مدیون تو هم صنعت و هم صنعتکار

شد زمین معدن و انسان بشدی معدنکار

معدن و آدمی از روز ازل گشتند یار