یکبار فقط یکبار نوشیدم و سر مستم

زان باده که دادی تو زان جام سر­­­دستم

از مهر و محبت وز آن روح خدا گونه

دبدم وچشیدم من کین سان به تو پا بستم

از مهر که سرشاری پاکی وپری واری

بی رنگ وریا صادق آنگونه که می جستم

در وصف نمی آید آن همت مردانه

گفتی که کنون مادر از بهر پدر هستم

در کوچ پرستوها یک عمر غزل خواندم

صد نوحه سرودم هم از خلق نظر بستم

روزم چو شب تاریک تا اینکه طلوع کردی

خورشید صفت بر من گفتی که تورا هستم

در خواب چنین دیدم گفتم که چه رویایی

آیا بشود کان مه داند که چه پا بستم

غمگین ز­غروب ماه سرمست طلوع مهر

از هجر پریشانم وز مهر تو سرمستم

گریم زغم هجران می خندم اگر دیدار

چشمم به بهاران است هرچند زغم مستم

دریاب غریبی را ای پاکتر از باران

آواز مرا بشنو من بلبل سرمستم