گفته بودی عشق را معنا کنم
پیش از آن باید که خود رسوا کنم
من که باشم تا که گویم این سخن
یا که گویم قصه ای زین انجمن
گفتگو از عشق انسان می کند
آدم بی سر و سامان می کند
عشق را گویند یک هرزه گیاه
ناتوان از آنکه ماند روی پا
تکیه بر دار درختان می کند
خویشتن ناخوانده مهمان می کند
لیک چون آید اسیرت می کند
می شود حاکم وزیرت می کند
می دهد فرمان تو اجرا می کنی
بی مهابا خویش رسوا می کنی
می دهد فرمان تو خودجان می دهی
مال و دین وعقل و ایمان می دهی
لیک شیرین است رسوایی عشق
زین میان بی سر و بی پایی عشق
عشق می باید تو را دریا کند
همچو مجنون رو به صحراها کند
عشق می باید تو را ویران کند
ابر اگر هستی تو را باران کند
عشق یعنی خویش را قربان نما
هرچه دلدارت بگوید آن نما
عشق یعنی من فراموشت شود
نام او تنها در گوشت شود
عشق یعنی چون بگوید کن فدا
جان و مال خویش را قربان نما
عشق یعنی دیدن او در همه
کوه ودشت وجنگل و باغ ورمه
عشق یعنی بی سر و بی پا شدن
کشتن من از برای ما شدن
عشق یعنی یک نفس بی او مباد
با غمش غمگین و با شادیش شاد
عشق یعنی رو به اوج قله ها
دشت را بگذاشتن با گله ها
عشق یعنی قطره نه دریا شدن
پرده را بشکافتن پیدا شدن
عشق یعنی قصه با دریا بگو
راز خود با سنگ در صحرا بگو
عشق یعنی گفتگو کن با درخت
گریه بین وخنده بین ونرم وسخت
عشق یعنی مستی و بیخود شدن
خویشتن را یافتن با خود شدن
عشق یعنی جان من دیوانگی
عقل ودین را جملگی بیگانگی
عشق یعنی چون جفا دیدی صفا
از تومی باید همه مهر و رضا
عشق یعنی عشق بی گفت ومقال
ای غریبی بیش از این گفتن محال
خداکرم غریبی متولد 1/3/1339 در شهرستان برازجان(دشستان) در استان بوشهر هستم. شغلم معلمی است و در دانشگاه یزد تدریس می کنم. دارای مدرک دکترای استخراج معدن با گرایش فرآوری هستم.