برای دخترم سارا

گل از باغ بی باغبان می روی

از اینجا به آن سایبان می روی

بود سایبان حامد مهربان

دلم شاد چون شادمان می روی

درخت وجودت اگر سبز از لطف حق

برافراشته کشتی ات بادبان می روی

سرت سبز و بالا عزیز دلم

که گل گونه در بوستان می روی

تو همجون کبوتر کنون در سفر

دلت شاد چون همره کاروان می روی

ز باغ غریبی گذر می کنی

تو یاس سپیدم چسان می روی

بهاریه

رقص سپیدارها هلهله سارها

ناوک زرین نور بر که و کهسارها

شاخ بلند چنار شاخه پر بار توت

آلو و گیلاس و سیب سرخ قبا نارها

در خمش و پیچ و تاب قامت رعنایشان

بین که چها می­کند وه که چه سان کارها

زار غزلخوان و مست قمری و گنجشک و زاغ

زاغ کند قارقار صوت خوش زارها

سبز قبای درخت دست هنرمند اوست

فصل بهار است و او جمله کند کارها

این همه از مهر مهر وز کرم روزگار

لطف خدا را ببین در نفس سارها

این همه چون می رود جمله قیام و قعود

ذکر و سلام و سجود در بر پروردگار

زین همه کمتر نهی ای تو غریبی بدان

گر کنی کاهلی بر سر تو خارها

اذان

ندای موذن ندا می­کند

توگويی خدا را صدا مي­کند

ندای موذن کلام خداست

که اينگونه ما را صدا مي­کند

اگر بشنود گوش جانت ندا

ندا را کنون آشنا می­کند

بپا و وضو کن به آب زلال

تو را از کسالت جدا می­کند

بود کیمیا آب پاک و زلال

وجودت مست را طلا می­کند

چو­کردی وضو اهرمن هم­ کنون

از اين هيبت تو حيا می­کند

بپا خیز و قدقامتت را بگو

که قدقامت تو چه ها می­کند

به الله اکبر تو قامت ببند

که تکبیر تو کارها می­کند

زبان را به حمد خدا باز کن

بدانسان­که خاک وگیاه می­کند

به درگاه یزدان رکوع و سجود

بدانگونه که اولیاء می­کند

سر خم به درگاه یزدان بلند

به پیش خلایق خدا می­کند

سرت سبز و بالا غریبی اگر

به سمتی روی که صدا می کند.

نبرد تن به تن

او یک سو و من یک سو او امر کند بر سوء

من منکر و او آمر اصرار کند بر سوء

من ساده و او سیاس من خاکی و او ناری

او فاتح و من مضطر هر لحظه به شکلی او

او شاد ز پیروزی من غرق سیه روزی

من غرق پشیمانی از وسوسه های او

او فتنه برانگیزد افسون کند و خیزد

من بی سپر و تنها هر لحظه یکی جادو

من رو به خدا آرم با روی سیه نادم

او وسوسه انگیزد خندان که مرو کوکو

من اسلحه بردارم از عشق هم از ایمان

او ترسد و بگریزد کین کارگر است بر او

یا رب تو غریبی را آن ده که شود فربه

تا عشق برانگیزد هم چیره شود بر او