یادتان هست رنگ لباستان یاران

رنگ خاک و کلاستان یاران (همه خاکی بودند)

اینکه فرمانده بود شبیه رزمنده

دلتان غرق نور و چشمتان باران (چشمها از ذکر دعا و مناجات خیس بود)

نه ستاره به روی شانه کس بود

همه یک شکل مثل شرشر باران

چه صفا و چه عشق وحالی بود

توی سنگر میان جنگ و بمباران

توی حمله جلوتر از همه بود

آنکه فرمانده بین جمله یاران

خوش بود گر دوباره جنگ شود

تا کی می رود میان بمباران

شهریور 1403