شور بهاری
شوری به دل افتاده که جان در تب و تاب است
پیرانه سرم شور نی و چنگ و رباب است
دل می طلبد جام می و مطرب و رقاص
بی ساغر و بی ساقی و می مست و خراب است
گویا که بهار است و گل و سبزه بکار است
هر گوشه پر از نرگس و هر جوی پرآب است
خورشید فروزان و زمان روشن و پاک است
دل شاد و روان خرم و صد غصه بر آب است
عالم همه در جوش و خروش از نفس اوست
او ساقی و او صاحب این جام شراب است
یاران بشتابید که عمر گذران رفت
فریاد غریبی که هنگامه خواب است
+ نوشته شده در دوشنبه ششم فروردین ۱۴۰۳ ساعت 15:2 توسط خداکرم غریبی
|
خداکرم غریبی متولد 1/3/1339 در شهرستان برازجان(دشستان) در استان بوشهر هستم. شغلم معلمی است و در دانشگاه یزد تدریس می کنم. دارای مدرک دکترای استخراج معدن با گرایش فرآوری هستم.