شور بهاری

شوری به دل افتاده که جان در تب و تاب است

پیرانه سرم شور نی و چنگ و رباب است

دل می طلبد جام می و مطرب و رقاص

بی ساغر و بی ساقی و می مست و خراب است

گویا که بهار است و گل و سبزه بکار است

هر گوشه پر از نرگس و هر جوی پرآب است

خورشید فروزان و زمان روشن و پاک است

دل شاد و روان خرم و صد غصه بر آب است

عالم همه در جوش و خروش از نفس اوست

او ساقی و او صاحب این جام شراب است

یاران بشتابید که عمر گذران رفت

فریاد غریبی که هنگامه خواب است