یادتان هست رنگ لباستان یاران

همه همرنگ خاک و کلاستان یاران

اینکه فرمانده بود مثل رزمنده

دلتان غرق نور و چشمتان باران

نه ستاره به روی شانه کس بود

همه یک شکل مثل شرشر باران

چه صفا و چه عشق و حالی بود

توی سنگر شب و میان بمباران

توی حمله جلوتر از همه بود

آنکه فرمانده بود از میانه یاران

خوش بود گر دوباره جنگ شود

تا که کی می رود میان بمباران