عجب ناخوانده مهمانی چه بی شرم و حیاء مهمان

نه بر در می زند هرگز و آید بی صدا پنهان

نمی دانی که کی آمد، ندانی از کجا آمد

فقط بینی که بیماری و تبداری و هم بیجان

بیامد بیخبر ما را ز پا انداخت مهمان شد

کنون تن درد و سر درد و تبم گردیده تن سوزان

ز نامش خلق ترسانند از او هرجا گریزانند

نه دیگر دیدن یاری نه جایی می شوی مهمان

بشر با این همه دانش شده عاجز ز دست او

دهد جولان و می تازد نه دارویی و نی درمان

تو گویی می دهد پیغام که ای انسان زبونی تو

کجایی تو که می گویی جهان را من دهم سامان

برو کن توبه و بازا بگو یا رب تویی صاحب

تویی که می کنی تدبیر تویی که می دهی فرمان

غریبی سجده کن بر خاک و گو یا رب تو سلطانی

تویی مولا تویی سرور تویی راحم تویی رحمن