این است رسم عاشقی پروا کنی پر وا کنی

باید که بهر دیدنش چشمان دل وا کنی

خود را سراسر جان نما تا لایق جانان شوی

گم کن تمام خویش را تا بلکه خود پیدا کنی

از بند تن بگذر هم و از بند جان و مال و جا

باید سراسر اشک و خون تا عاشقی معنا کنی

باید به قربانگاه بری من را برای پیشکش

چون من بکشتی بعد از آن باشد که خود پیدا کنی

خواهی که چونان او شوی باید غریب من شوی

باید رقیب من شوی باید که من رسوا کنی

در آیینه او را ببین گر خود بدیدی بر حذر

چشمان ز اشک و خون دل باید همه دریا کنی

گر عاقلی دیوانه شو از علم و دانش در گذر

از نامه ها و خامه ها باید که تش برپا کنی

از گفت وگو دوری­گزین کرشو­سخن­کمتر­شنو

باید برای دیدنش چشمان سر اعما کنی

چونان غریبی در میان با مردمان بی مردمان

گر جلوه ای خواهی از او باید که دل صحراکنی